تلخ بودحرفهات وقتی از عشق میگفتی :صدایم کن:صدایم کن"وگوشی را تنگ بچسبان  به گوشهات،من پشیمانم، پشیمان

اینکه فرصت نداشتی خوب است واینکه بد گذشت خوب است وبد تنها حرفهات بود از سر پیری!خاله سوسکه ی خوش شانس  یا شازده کوچولوی عریان!!میدانی خیلی گذشته...از تو از چهار دیواری فکرهات،از راه راه نگاهت که اسیری میبرد موشهای دم نازک دل رحم را وتو موهای مشکی بلندت را میپیچاندی ،می افشاندی روی رد پاهاش وهنوز عریان بودی وهنوز باکره بودی،اما سینه هات بوی شیر میدادوآغوشت بوی نوزاد نزاده...

سالها میگذرد پدر بزرگ ....و خاله سوسکه مادر بزرگ من میشود ومن هنوز بچه ام!!! ومن هنوز دهان نق نقم باز است وراست میگویم پشیمانم...باور کن پشیمانم...از اینکه خودم نبودم از اینکه موش نبودم،از اینکه کره ی زمین نبودم، از اینکه عریان نبودم،من باید صبر میکردم...من باید صبر کنم من صبر میکنم...

(اینجا را با آواز بخوان شازده کوچولو:)

ی روزی از راه میرسی

که به من برگردی

ومرا تازه کنی

گل شب بوی من

گاو اخموی من.......

(اینجا را مثل پیر زنها بخوان:)

با عصای لرزان

مثل دوتا آدم

بیخیال هرچه که بوده ننه

پیرمرد غرغرو،

شوهرم عشق منه!!!!

(اینجا را مثل پیرمردها بخوان:)

همسری دارم من

مثل گل مثل نبات

یا ی قوطی شکلات

نق نقو لپاش لبو

با ی قلب کوچولو

اینجا را مثل آدم بخوان!این حرف جدیست!!!

من حالاهرچی،  یاروح سرگردان، یا هر کوفت وزهر ماری که هست هم عریانم ، هم موشم ،هم چموشم،والبته پشیمانم.

--------------------------------------------------

ببخشید ...واقعا معذرت میخوام  به خدا اینتر نت ندارم  وسط این جزیره بی آب و علف  الان هم اومدم کافی نت .....ولی  به خدا به یاد تک تکتون هستم  ودوستون دارم اینقدر چوب کاری  نکنید //دیونه عزیز مهیار عزیز آدرس وبتو ندارم مگه میشه اون روز های خوب بد یادم بره شماره برام بذار....///نانی عزیز  هم نمیتونم براش پیام بذارم  چرا نمیدونم!!!دوست مشترک منو....که همیشه فحش مینویسه  ایندفع  غیبت  داره  دلم برای فحشهای رکیش تنگ میشه!!!! تو هم که...تو که جای  خود  داری ای نازنین....

------------------------------------

دیر آمد و این دلم گواهی میداد

بیهوده قسم به بیگناهی میداد

لبهای پریده رنگ بی ماتیکش

از دور شهادت شفاهی میداد

***

دیر آمد و با وسوسه ها سر کردم

آورد بهانه ای و باور کردم

هرچند لبش کبود...اما خود را

با منطق عاشقانه ای خر کردم!!

***

راست بگو چه شد نشد؟؟نوبت ما که شد ،نشد؟؟

حال که سرنوشت من در تو مچاله شد، نشد؟؟؟

حدس بزن چه میشود بعد تو سرنوشت ما...

قسمت نامه ها چرا سطل زباله شد، نشد؟؟

تا به تو فکر میکنم ای همه لحظه های من

گیج سوال مبهمم راست بگو چه شد؟؟ نشد؟؟؟

راست بگو دلیل اینکه خودت آمدی چه بود؟؟

با که فرار میکنی نوبت من که شد، نشد؟؟؟

باز بهانه میکنی  صبر مرا محک نزن...

طاقت من تمام شد اینکه بهانه شد، نشد؟؟؟(ناتمام)

91/02/14قشم





نویسنده : محسن حسن بیگی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤




یک سال  دیگه  هم گذشت  با تمام اتفاقهای  خوب و بدش تحویل سال قشم بودم و روی تختم سفره پهن کردیم و سال  را نو کردیم شعر جدیدی ندارم  اما تفعل سال نو به دیوان حافظ بسیار دلچسب  بود با هم بخوانیم 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست




خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست  

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار   کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار   غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم   جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله​اند   ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش   ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست   معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست   تا در میانه خواسته کردگار چیست




نویسنده : محسن حسن بیگی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦




بی خیال و فکر کن خدا نخواست

هیچ کس علیه ما به پا نخواست

هیچ کس میان ما نبود و نیست

هیچ کس من و تو را جدا نخواست

بیخیال و فکر کن که قسمت است

اینکه من تورا زری مرا نخواست

(ذهنم از چرا پر است ودرد میکند

مغزم از سوال بی جواب باد کرده است)

فکرهای منحرف ولم نمیکند

از شما سوال میکنم چرا نخواست؟؟؟

از شما سوال میکنم که این وسط

 کاری از خدا نیامدست؟؟یا نخواست؟؟

قشم 20/11/90





نویسنده : محسن حسن بیگی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤




طبق قانون کهنه ی پاییز؛مثل یک اتفاق میافتد

نرم نرمک اوایل آذر،مردی از چشم باغ میافتد

خاطراتش پر از تلاطم بود،مثل آغاز شعله ای سرکش

ناگهان رعد وابر ؛طوفان شد،آتشی از اجاق می افتد

سهمش از حس باغ بی برگیست،باغ آماج غرش و نفرین

منتظر شد که نوبت بلبل،قرعه اما کلاغ می افتد

ابر سنگین و قار قار کلاغ؛ماه بی وقفه رو به خاموشی

برگها،ریشه، باغ میمیرند؛ازبلندی چراغ می افتد

با شروع بهانه ای تازه؛مهر میرفت وبخت برمیگشت

مرگ مردی اوایل آذر؛آخرش اتفاق میافتد

ساقه خشکید و زوزه ی پاییز،باغ تسلیم باد و باران شد

روح مردی همیشه سرگردان،خسته کنج اتاق می افتد

قمشم 4/10/90

 





نویسنده : محسن حسن بیگی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦




نه مهر فسون ونه ماه جادو کرد...

نفرین به سفر که هرچه کرد....او کرد....

درود ....

امشب مسافرم به سمت خلیج فارس دوباره روز از نو وروزی ...دسترسی به اینترنت هم محدود....

این گل ی دفعه پرید وسط حرفم ...شاید دنبال مناسبتی میگرده!!!!

تقدیم به شما گل دادن مناسبت نمیخواد.....چشمک





نویسنده : محسن حسن بیگی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥